برچسب:
نویسنده: حسین اسدی
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی
دوستم داره جدا میشه. بعد از حدود سه سال ازدواج عاشقانه. به این فکر کردم که زندگی از یه جایی به بعد وحشی و غیر قابل پیش بینی میشه. به قول محمدرضا شعبانعلی باید ارگانیک زندگی کرد. اصلا نمیشه زندگی رو خط کشی کرد. امروز خیلی بی مقدمه با این بیت مواجه شدم: عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی، عشق داند که در این دایره سرگردانند. عاشق و ارگانیک باشیم :)
۲.
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی
خب اینم از امروز. بعد از تقریبا ۳۵ ساعت زمان صرف کردن، امروز بالاخره احساس پیشبردن کار بهم دست داد. تقریبا دو هفته است دارم پیوستگی رو ادامه میدم و امروز به چهار ساعت رسیدم! کمه. خیلی کمه و اندکی روم نمیشه اصلا به کسی بگم من سقفم ۴ ساعته ولی هست دیگه! بعد از یک سال مرخصی و استراحت باید کم کم شروع میکردم. خیلیا از حس خوب بعد از تیک زدن کنار task ها حرف میزنن که من خیلی تجربه اش نکردم. عوض اش حس خوبو وفت نگاه کردن به رکورد پومودور هام تجربه میکنم. مخصوصا فاصله های برابرشون و اون ضرباهنگی که ایجاد میشه. امروز دو تا پومودور دیگه جا داشت ولی خب کاری پیش اومد و باید برم.
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی

این درس از متمم رو امروز خوندم و کلی حال داد. بالاخره نشستم و برای وضعیت بغرنج تحصیلی ام یه فکرایی کردم و از نتیجه راضی ام. موضوع درباره ی ریشه یابی مشکل هست که با نمودار تیغ ماهی برای خودمون توضیح میدیم. پیشنهاد اکید دارم که سلسله درس های حل مساله و تصمیم گیری خونده شن.

این نمودار منه و خیلی ذهنم رو مرتب کرد. خیلی راحته وای خیلی کاربردی.
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی
مود: دشمن پیدا کردم :) حس عجیبیه. حس دشمنی وقتیه که نمی تونی طرفو ایگنور کنی. نمی تونی از فکرش دربیای. روی دیگر سکه ی علاقه ی شدید، دشمنیه. دشمنت شدم آخرش. شادم. آرامم. آشوبم. متعجبم. چقدر قضیه الکی بزرگ شد ولی آخرش باحال تموم شد. دلم خنکه. کوچیکی دنیا دلمو خنک کرد. ولی بیشتر از همه متعجبم. چرا انقدر سنگ آخه! مگه آدما میخوان بخورنت. برو روان درمانی. اینطوری احتمالا در زندگی شخصیت آسیب ببینی دشمن من.
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی
میگن تحت فشار قرار بگیر الماس شو حکایت منه. از بس تحت فشارم تازگیا با هرکی میخوام حرف بزنم فقط در گاله رو باز میکنم مثل پیرزنا هرچی تو ذهنم میگذره به دهنمم میاد. امروز نه تنها با کسی که بیست و پنج سال ازم بزرگ تر بود وارد مکالمه ی ادامه دار شدم بلکه به خودم اومدم و دیدم دارم ماجرای طلاق داییم رو هم تعریف میکنم و در آخر افزودم : " آره طفلک بچه هاش خیلی دارن اذیت میشن."
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی
بعد از خوندن هر داستان از سلینجر، این تیکه از سینا حجازی گویای وضعیتمه: این چه حسیه اومده؟ ای خدا، حالم بده! یه نفر دلمو برد... :))
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی