دلم برای ده سالگی ام تنگ شده. دلم برای روز هایی که خسته و کوفته به زور و بلا خودم را از پله ها میکشیدم بالا و کنار بخاری با همان لباس های مدرسه ولو میشدم تنگ شده. دلم برای آن به خواب رفتن ها تنگ شده. دلم برای آن بخاری خاکستری که درجه اش را زیاد میکردم و فش فش کنان کل خانه را گرم میکرد تنگ شده. البته نمی خواهم بگویم آن روز ها روز های بی دغدغه ای بود. اتفاقا روز های سختی بود. نمی دانم چرا اعصاب درست و حسابی نداشتم. شاید چون در آستانه ی نوجوانی بودم. در آستانه فصلی گیج. رابطه ام با دوستان و هم کلاسی هایم در حد مطلوب نبود. رابطه ام با مادرم در حد مطلوب نبود. روی پسر همسایه مان که موهای بوری داشت و قدش دوبرابر من بود کراش زده بودم و نمی دانستم چطور میشود قصه ای عاشقانه را آغاز کرد. حال و حوصله ی درس هم نداشتم و سر کلاس هم اصلا تمرکز نداشتم. تنها بودم. روز های خوبی نبود. روز های آرامی نبود. اگر نقاشی میخواست زندگی ام را بکشد میشد چند خط خاکستری نازک روی بومی کوچک که نامش اثر آبستره بود ولی هم من میدانستم و هم نقاش که هیچ مفهومی ندارد. فقط گم گشتگی است و درد و سردرگمی.
اگر بخواهم با این روز هایم مقایسه کنم، باید بگویم که این روزها آفتابی تر است. باید بگویم که این روزهایم صریح تر است. روزم نقطه ی آغاز و اتمامی دارد. میشود رد داشتن هدفی را برداشت کرد. اما با این حال دلم برای ده سالگی ام تنگ شده. با این حال در زمستان ها هرچقدر درجه ی این شوفاژ بی غیرت را زیاد میکنم گرمم نمی کند. دلم برای آن بخاری خاکستری و صدای فش فش اش تنگ شده. این شب ها وقتی یک ساعت از این شانه به آن شانه میشوم تا شاید خواب لعنتی از راه برسد به این فکر میکنم که دلم برای خواب های ده سالگی ام تنگ شده.
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی